ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ خرید آنتی ویروس پایان نامه ارشد دانلود آهنگ باربری چلسی تهران آتلیه عکاسی کودک قیمت سرور قیمت دوربین مداربسته قیمت مودم قیمت کابل شبکه قیمت گوشی موبایل قیمت لپ تاپ قیمت پرینتر قیمت تبلت قیمت دوربین مداربسته هایک ویژن قیمت دوربین مداربسته داهوا قیمت سقف شیبدار SarvCRM آونگ موزیک خرید اینترنتی بلیط هواپیما تبلیغات رایگان در اینترنت تبلیغات در اینترنت خرید بک لینک تور تایلند تور بوکت تبلیغات رایگان در اینترنت پایان نامه مدیریت
بستن تبلیغات [X]
♥AI♥

سلام سلام


به وب من خوش اومدین


پستام رو بخونین و یادتون نره حتما حتما نظر بدین


من دلم به نظر شما گرمه...کککک


توی نظرسنجی هم شرکت کنید آخه دوس دارم بدونم وبلاگم توی چه وضعیه


اصلا راضی نیستم مطالبمو کپی کنین...هرکی کپی کنه رو حلال نمیکنم


امیدوارم از مطالب لذت ببرین



برچسب ها: ♥AI♥ , AI , وب , عمومی , yg245 , yg ,

[ بازدید : 147 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 30 آذر 1393 ] 15:36 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

واااای من عاشقه این عکسا شدم


[ بازدید : 365 ] [ امتیاز : 2 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 22:07 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت دوازدهم داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

رئیس هان:هیون...هیچ معلوم هست داری چی کار میکنی؟؟؟؟تو و بقیه این مراسم رو خراب کردین هیچ بازار شایعه ها هم داغ کردین...بزرگ ترین اشتباه زندگیت رو کردی پسر...

خدایاااا...همش تقصیر من شد...اون لحظه ک اون مرد اون طورب برخورد کرد واقعا عصبی بودم و نفهمیدم چی کار میکنم...حالا چی؟؟؟همه چی رو خراب کردم...

بدجوری ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم...

هیون نگاهی ب من انداخت ک عین بچه های مظلوم یک ساله فقط نگاهشون میکردم و رو ب رئیس هان گفت:خودم ی کاریش میکنم فقط ب من اعتماد کن...

بعد از اون راه افتاد سمت سن...وااااای این میخواد چی کار کنه؟؟؟؟نکنه بدتر بزنه همه چیو بدتر کنه و همه پل های پشت سرو خراب کنه؟؟؟

از ترس داشتم می مردم...ولی رئیس هان بیشتر شوک بود...داشت منگ هیونو می دید...حتما اونم میدونست چ قد حرفای هیون الان مهمه...از نظر من ک حرف زدن هیون اونم همین حالا دیوونگی محضه...حداقل این نظر من بود...مخصوصا بعد از این ک اونطوری منو تا اینجا اورد...

هیون اول صبر کرد تا ساکت شن ولی ساکت بشو نبودن بنابراین شروع کرد:این خانوم هایی ک دیدین طراح های لباس جدید ما هستن ک توی وضعیت نامناسبی قرار گرفتن...نتونستم اجازه بدم صدمه ببینن...مامورا باهاشون بدرفتاری کردن..امیدوارم این موضوع باعث منحل شدن میتینگ نشه...

ب نظر میرسید اکثریت بعد از شنیدن این حرفا آروم شدن و باور کردن...رئیس هم هر چند آروم تر ب نظر میرسید اما هنوز عصبی بود...

هانی:هانا چی شد؟؟؟چرا دعوات شد؟؟؟اون دو تا مرد کی بودن؟؟؟

برگشتم و دیدمش ک پشت سرمه...گفتم:چیز مهمی نبود...الان مسئله چیز دیگه ایه...امیدوارم باعث دردسر نشم وگرنه هیچ وقت خودمو نمیبخشم...نگرانم...

هانی نگاهی ب اون طرف کرد و گفت:ب نظر میرسه هیون مشکلو برطرف کرد...نگاه کن...

هیون کنار رئیس هان ایستاده بود...

هیون:اگ دیرتر میرفتیم و میتینگ کنسل میشد حتما مشکلات دو برابر میشدن...نباید دست دست میکردیم تا ب شایعه ها دامن بزنن...اینطوری ک من زودتر گفتم باورشون براشون راحت تر بود...

رئیس هان:راجع ب این موضوع بعدا حرف میزنیم ولی میخوای راجع ب دروغت چی کار کنی؟؟؟

هیون:کاری میشه کرد؟؟؟باید استخدام شن تا باز شایعه ای درست نشده...منم بهشون گفتم جدیدن...

رئیس هان:هرچند کارت حسابی کفریم کرد پسر ولی شانس اوردی تونستی موضوع رو فیسله بدی چون در غیر اون صورت برخورد این چنینی نداشتم...ب نظر میاد استخدام کردنشون بهتر از افت شدید باشه...

من ک منگ شده بودم...این چی میگفت؟؟؟وااای...نکنه واقعا استخدام شیم؟؟؟ما درس و زندگی داریم...نمیتونیم...

ب هانی نگاه کردم...ب وضوح شاخ های روی سرش رو میدیدم...اونم کمی از من نداشت...

برای این ک توجهمو جلب کنه آروم زد ب ساعد دست راستم ک همون لحظه بی هوا آخم هوا رفت...دوباره دردم یادم اومد...ان قد شوک بودم ک ب کلی درد دستم رو فراموش کرده بودم...

همونجا رو زمین نشستم و ب دستم نگاه کردم...

هیونگ و یونگ رسیدن کنارم...

هیونگ:جالت خوبه؟؟؟دستت درد میکنه؟؟؟

من ک از درد اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم:آره...خیلی درد میکنه...وقتی سعی کردم در برم تو هوا و زمین طوری دستمو گرفت ک فک کنم کلا خورد شده...

هیونگ دستشو اورد نزدیک و گذاشت روی دستم ک باز ناله من بلند شد...

یونگی:ب نظر بد میرسه...فقط دستته؟؟؟دیگ زخمی نشدی؟؟؟

دیگ حتی نای حرف زدن هم نداشتم و فقط با تکون دادن سرم ب اطراف بهش جواب منفی ادم...

هانی دستشو گذاشت پشتم و گفت:من خواستم بیام جلو ولی من و هانیه هم گرفتن...دیدم چجوری دستتو گرفت...واقعا وحشیانه بود...حتما ترسیده بود شر ب پا کنی..

صدای رئیس هان رو از بالای سرم شنیدم:هیونگ...یونگ سنگ...شما برید سر صحنه...هیون و جونگ مین و یو هم فرستادم...اگ بیشتراینجا بمونین شر میشه...شما زود برین من خودم رسیدگی میکنم...

همون شب:

توی دفتر رئیس هان بودیم...من و هانی و مهتاب و کل دابل...

دستم رو بسته بودن...دکتر گفت آسیب جدی ای نبوده و بعد چند هفته خوب مبشه...

من و هانی و مهتاب پیش هم نشسته بودیم و کیو و جونگ و هیونگ و کیو رو ب رومون...رئیس هم پشت میزش بود و هیون کلافه راه میرفت...

نمیدونم چرا حس میکنم هیون الان از کارش پشیمونه....امیدوارم اینطور نباشه چون اونطوری بدجوری شرمندش میشم...

رئیس هان:خب بالاخره متینگ بدون هیچ مشکلی تموم شد...خبرا هم همه جا پخش شده ولی فعلا ب هوای این ک شما دخترا طراح های جدید لباسین مشکلی نیست و زیاد دردسرساز نشده...

بلند شد و اومد طر فما و گفت:ب هرحال چیزیه ک شده...میدونم براش شما غیر منتظرست ولی ما تنها این امیدو داریم...شاید پذیرفتنش هم سخت باشه...حتی شنیدم دانشجو دانشگاه نامدارمون هستین...میدونم کارتون زیاده وبراتون سخته...میدونم تخصص زیادی توش ندارین ولی من ازتون کاری نمیخوام...یعنی کار زیادی نمیخوام...فقط باهامون همکاری کنین و درصورت نیاز حمایت...من میخوام شما ب عنوان طراح های جدید لباس دابل اس فایو وان استخدام شین...

مهتاب:ببخشید...میدونم از ما انتظار دارین...دوست داشتم کمک کنم ولی هانا و هانی هم میدونن ک من نمیتونم کامل ب تحصیلاتم ادامه بدم و ماه آیندهباید برگردم ایران...ب خاطر ی سری مشکلات خاص...فک نکنم بتونم ب عنوان طراح استخدام شم..

رئیس هان:اشکالی نداره ولی حداقل دیگ امیدوارم هانا و هانی قبول کنن ک با ما همکاری کنن...فراموش نکین شما خودتون دابل رو میشناسین...این کمک بزرگی ب اوناست...

حق با اون بود...هرچیم نباشه اونا ب خاطر ما توی این دردسر افتادن...رئیس هم انگار انتظار کار از ما نداشت و فقط میخواست اونجا استخدام باشیم...خب ما هم ک جدا از اینا از کمک ب دابل ناراحت نمیشیم...

نگاهی ب هانی انداختم...اونم ب نظر راضی میومد...اونم ب من نگاه کرد و منم با تکون دادن سرم تصمیمشو تایید کردم...

هانی:من و هانا مشکلی نداریم...خوشحال میشیم کمک کنیم...هرچند این مشکل ب خاطر ما درست شد...امیدوارم شما هم ما رو ببخشین و همینطور از لطف دابل واقعا متچکریم ک ب خاطر همین شناخت کمی هم ک داشتن باز راضی نشدن اون بی عدالتی اجرا شه...

رئیس هان لبخندی زد و از این ک مشکلات برطرف شده لبخندی از رضایت زد ک ما هم از ته دل شاد شدیم و خیالمون راحت شد...

اون شب ما قراردادو امضا و کردیم و رسما شدیم طراحان لباس دابل اس فایو وان...شرایطمون خوب بود...شناخت قبلی از دابل داشتیم...رئیس هان هم راضی بود...کار زیادی هم نداشتیم...یعنی درواقع ما فقط ب اسم طراح بودیم...واقعا از این شغل سردرنمیاوردیم و احتیاجی هم نبود...طراح های قبلی بی سر و صدا کارها رو ب اسم ما انجام میدادن و حقوقشون هم میگرفتن...ما هم ب درسمون میرسیدیم...فقط دز صورت نیاز باید از دابل ب عنوان طراج جمایت میکردیم...


موضوعات: داستان,

[ بازدید : 271 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 21:52 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت یازدهم داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

روز برگزاری میتینگ:



چند دقیقه ای گذشته بود و من و مهتاب و هانی تو جامون داشتیم نظاره میکردیم...



ی لحظه یاد اتفاقای این چند وقت افتادم و بدجور رفتم تو فکر...



یاد مشکل هیون افتادم...اون تلفنای عجیب...ناپدید شدنش اونم درست روز کنسرت...صورت زخمیش...مستی بی موقعش...



بدجوری تو این احوالات بودم ک با ی ضربه محکم ک تقریبا منو محکم انداخت زمین به خودم اومدم...



درد توی عضلاتم پیچید...چشمامو بستم و محکم فشار دادم...چند لحظه بعد ک ب خودم اومدم چشمامو باز کردم ک مسبب این ضربه رو ببینم...



دو تا مرد حدودا سی ساله بودن ک یکیشون با حالت طلبکارانه گفت:چته؟؟؟چرا افتادی؟؟؟



وااااااااااای خدا...آخه این چ قد پرروئه؟؟؟من ب این چی بگم؟؟؟؟منو انداخته زمین تقریبا نابود شدم طلب کار هم ک هست...ب جای عذر خواهیشه...حالا اون پیشکش این چ طرز حرف زدن بود؟؟؟



تقریبا داد زدم:آقای نسبتا محترم این کارتون چ معنی ای داره؟؟؟منو میندازین زمین و بعد ب جای معذرت خواهی توهین میکنین؟؟؟



هانی و مهتاب ک اون طرف تر هاج و واج داشتن منو نگاه میکردن فقط...



مردی ک منو زمین انداخته بود پوزخند کجی زد ک حالمو تقریبا بد کرد و بلندتر از من گفت:من انداختمت زمین؟؟؟چرا تهمت میزنی؟؟؟



هانا:پس من ب چ دلیلی پخش زمین شدم اونم وقتی ک درست سر جام بودم؟؟؟نکنه هوا پرتم کرده و شما نبودین؟؟؟



مرده با حالت عصبی گفت:سر راه بودی...داشتم رد میشدم...گفتم برو کنار ولی تو توی هپروت بودی...منم منتظر نیستم ببینم خانوم کی رویا پردازیشون تموم میشه...



هانا:هه...چ قد قانع کننده...پیش خودت چی فک کردی؟؟؟من احمقم یا ضعیف؟؟؟هدفت از این کارا چیه؟؟؟با این ک از قصد زدی حداقل معذرت خواهی کن...اصلا اون هم نه چرا مدام توهین میکنی؟؟؟



صداهای ما مدام بالا می رفت و تقریبا همه داشتن نگاهمون میکردن...



مرد پرروی بیشعور:چی؟؟تو باید عذرخواهی کنی...مردم رو معطل خودت کردی...تازه رعوا هم داری...این دیگ چ مدلشه؟؟؟



هانا:اصلا میدونی تمدن چیه؟؟؟تمدن رو بیخیال...تواضع چی؟؟؟ب گوشت آشنا نیست...



مرده قرمز شده بود...حقش بود...باید بیشتر از اینا هم میشنید...همون لحظه وجود چند نفرو حس کردم...چند تا مرد دیگ ک کت و شلوار مشکی پوشیده بودن...ولی من حقمو میخواستم...داشتن ب جای اون منو می بردن...ناعادلانه بود...



داد زدم و سعی کردم دستشونو کنار بزنم ولی اونا قوی تر از این چیزا بودن...خب ک چی؟؟؟ب فرزی من ک نبودن...



فوری با ی حرکت خودمو آزاد کردم ولی چنان دستمو گرفتن ک احساس کردم کاملا خورد شد...ناخواسته جیغ بلندی کشیدم ک فک کنم مامان بابام هم تو ایران شنیدن...



دستم بدجوری درد میکرد ولی همینطور میکشیدنم عقب...منم از درد هی جیغ میکشیدم...چند قدم نرفته بودم ک دستم کلا بی حس شد...منم بیخیال آه و ناله شدم و ی لگد ب پای اونی ک داشت منو میکشید زدم...دستمو ول کرد ک همون لحظه باز دردش شروع شد...



از درد ناگهانی ای ک ب دستم هجوم اورد چشمامو محکم بستم و باز جیغ کشیدم و افتادم رو زمین...چشمام رو ک باز کردم دیدم هانی و مهتاب هم دارن میبرن...اونا دیگ واس چی؟؟؟



همون لحظه حس کردم کسی زیر بغلم رو گرفت و منو کشید بالا...نگاه کردم دیدم هیونه...



هیون:حالت خوبه؟؟؟



من ک چشمام داشت از حدقه میزد بیرون...این؟؟؟اینجا؟؟؟من؟؟؟...........!!!!!



آآآآآه...اصلا یادم نبود این میتینگه دابله...



چشم چرخوندم و بقیه اعضا رو هم دیدم ک رفتن پیش مهتاب و هانی...



زبونم بند امده بود...این اوضاع آشفته؟؟؟



منتظر واکنشم نشد و سریع منو برد...دیگ هیچی نفهمیدم...همین طور باهاش رفتم و تا ب خودم اومدم دیدم پشت صحنه ایم...



هیون کمک کرد رو صندلی بشینم...مهتاب و هانی هم با بقیه اومدن ولی ب نظر نمیرسید اصلا صدمه ای دیده باشن...وااای...گفتم صدمه...یاد دستم ک افتادم باز تیر کشید ولی دیگ جلوی خودمو گرفتم تا جیغ نکشم و فقط چشما و دهنمو محکم بستم...دردش واقعا وحشتناک بود...



دستی رو حس کردم ک آروم پشتم کشده شد...چشمامو باز کردم...هیون بود...



هیون:چی شده؟؟؟



خواستم حرف بزنم ولی سر و صدا و جیغ های بیرون توجهمو جلب کرد...



نهههههه...الان همه توی شوکن و حتما تا الان کل دنیا از این موضوع باخبر شدن...فن هااااا....خدایا خودت ب خیر بگذرون...



رئیس هان رو دیدم ک داره نزدیک میشه...صورتش قرمز بود و رگ های گردنش متورم شده بودن...



با چند قدم سریع بهمون رسید...

موضوعات: داستان,

[ بازدید : 185 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 21:47 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت دهم داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

دو روز بعد از شروع دانشگاه:



شدیدا من و هانی مشغول درس و تحصیل بودیم....



همونطور ک پیش بینی کرده بودیم وقت استراحت کافی هم نداشتیم...



توی اتاق داشتم جزوه ها رو مرتب میکردم و هانی هم داشت تست میزد...



حسابی برگه ها قاطی شده بودن و منم اعصابم خورد بود...



با زار بدبختی داشتم ب آخرای کار میرسیدم ک تلفن زنگ خورد...



هانی:بدو جواب بده...من جام بده نمیتونم پاشم...



یعنی بشر ب این پررویی ندیده بودم...الان مثلا جای من خیلی خوبه؟؟؟ولی اصلا حوصله کل ک نداشتم با این بشر...چون میدونستم اول و آخرش تا قطع نشده من باید جواب بدم...



با اخم و عصبانیت پاشدم تفن رو برداشتم...



هانا:بله بفرماید؟؟؟

اااااا....مهتاب تویی؟؟؟

آره ما همک توی همون کلاسیم...

استادشو میشناختی؟؟؟واقعا میگی؟؟؟

خب آره الان داشتم مرتب میکرمشون...

آره...چطور مگ؟؟؟؟

چــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟

چی کار کردی؟؟؟

وقت نیست خب آخه...

تعطیلی؟؟؟

وااااای بوس بوس بای...



تقریبا ذوق مرگ شدم...



هانی داشت از کنجکاوی مترکید...



هانی:کی بود؟؟؟چی گفت؟؟؟چرا اونطوری داد زدی؟؟؟



هانا:اهه...اینطوریه؟؟؟اگ میخواستی بدونیخودت جواب میدادی...حالا هم ان قد حرف نزن جزوه هام همه پخش و پلاست...



هانی عصبانی شد و یهو بلند شد و اومد مچ دستمو گرفت...



از فشارش داشتم میمردم...کلا دستم بی حس شد...



ی آخ بلندی گفتم ک فشار دستمو کم کرد...(این از وقت یادمه اینطوری بود...ب صورت غیر طبیعی زورش زیاده)



هانا:آی آی آی...ول کن دستمووووو شکوندیــــــش...



هانی:خب بگو دیگ...



هانا:قبلا واس ی تلفن این کولی بازیا رو در نمیاوردیاااا...



هانی دستمو محکم تر فشار داد و گفت:میگی یا نه؟؟؟



هانا:آخ آخ...خبمیگم...ببا مهتاب بود..مث این ک این هفه چند روز پشت سر هم تعطیی بهمون خورده و کلاسا کلا کنسله...اونم برامون واس میتینگی ک قراره تو پارک برگزار شه جا گرفته...



هانی دستمو ول کرد و داد زد:ایووووول...چ شود...آخیش این تست ها هم بمونه واس فردا...بریم بخوابیم..



دلم میخواست بزنم لهش کنم...دستمو ناکار کرده حالا انگار نه انگار...خانوم اره خوشحالی میکنم...البت منم همچین کمم خوشحال نبودماااا...

موضوعات: داستان,

[ بازدید : 205 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 21:44 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت نهم داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

همین طوری داشتیم راه میرفتیم....ک یهویی دو تا دختر دبیرستانی دویدن اومدن پیشمون....



-اوپاااا....اوپـــاااااا....



بـــه...بـــــــه....طرفدارا....



ما هم وایستادیم....



بعد از این ک امضا و عکس گرفتن یکیشون گفت:شما کی هستین؟؟؟



با من و هانی بود....



هیونگ:آآآه....طراح های لباس هستن....اومده بودیم باهاشون ناهار بخوریم....



یکی از دخترا:واقعااااا؟؟؟؟ولی اوپا طراح لباس شما ک یکی دیگ بود....



هیونگ:آآآآآآآآآآآه...اووووون.....



کیو:آره....تازه استخدام شدن....



یکی از دخترا ذوقش گرفت و گفت:وااااای اوپاهای ما خیلی ب کارشون اهمیت میدن.....اونا واقعا فوق العادن....



بعد ب ما تعظیم کردن و گفتن از آشنایی ما خوشبختن و از ما خواستن سخت تلاش کنیم....



ما هم چیزی نداشتیم بگیم فقط ازشون تشکر کردیم....



بعد ک اونا رفتن....



هیون:آآآه....متاسفم....شما ک انتظار نداشتین حقیقت رو بهشون بگم؟؟؟؟



هانی:نـــه....ما میدونیم....اونا واقعا معلوم نبود چی کار میکردن اگ غیر ازاینو میگفتین....ب هر حال کل اینترنت پر می شد و ممکن بود ب ضرر شما باشه....



گوشی کیو زنگ خورد....



کیو گوشیشو برداشت و ب صفحش نگاهی انداخت و گفت:این رئیسه....



هیون آهی کشید و گفت:من نمیخوام اون فن میتینگ اونجا برگزار شه.....



کیو تلفنشو جواب داد و گفت:بله؟؟؟؟

بله بله درسته من میدونم....

حتما اینکارو میکنم....

معلومه اونا هم اینجان....

در اون مورد.......آآآآآه.....

بله ولی رئیس فک نکنم درست باشه فن میتینگ رو این موقع اونجا برگزار کنیم....

ولی رئیس....

رئیس؟؟؟؟

رئیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!



بعد رو ب ما کرد و گفت:قطع کرد....



هیون شونه بالا انداخت و گفت:اون واقعا لجبازه....کاریش نمیشه کرد فن میتینگ رو برگزار میکنیم....



یونگی:هیون مطمئنی؟؟؟؟



هیون هم گفت:اشکالی نداره بچه ها کاریش نمیشه کرد....



حالا تو این هیری بیری گوشی منم زنگ خورد منم برش داشتم و گفتم:بله بفرمایید؟؟؟؟

بله خودم هستم...

اوه اون.....درسته خراب شده بود....

ما امیدوار بودیم زودتر مشکلش برطرف شه...

خب مهم نیست....

بله....ممنون ک خبر دادین...



هانی:کـــیه؟؟؟؟کــــــــیه؟؟؟؟



هانا:آه....فک کنم میتونیم برگردیم آپارتمانمون.....همه چی حل شده....



هانی خوشحال شد و گفت:واقعا خوبه.....داشتم ازشون ناامید میشدم....چرا ان قدر دیر؟؟؟؟



هانا:البت هرچند این مدت شما پسرا نزاشتین ما سختی بکشیم....دوران خوبی بود....ممنون....فک کنم دیگ زحمتمون کم شد....هههه



کیو گفت:درست شد؟؟؟؟واقعا؟؟؟؟خب ولی بازم هروقت خواستین میتونین بیاین....



هانی:درسته این نشونه لطف شماست ممنون....ولی فک نمیکنم رابطه ما طوری باشه ک بشه ادامش داد....ب هر حال بازم خیلی ازتون متشکریم....



جونگی:واقعا از آشنایی با شما خوشبخت شدم....هرچند مدت کوتاهی بود اما واقعا عالی بود....خوشحال میشم دوباره ببینمتون....



و بعد ی خدافظی مفصل دل کندیم و رفتیم....



آآآآآآآآآه................!!!!!!!!!!!!!









دو هفته بعد:



صدای تق بلندی از اتاق اومد....



دویدم سمت اتاق و دیدم هانی باز هم کله پا شده....



هانا:آآآآآآه.....دوباره؟؟؟؟کلا ن عین آدم میتونی بخوابی ن غذا بخوری ن بشینی....



هانی:خوشت میاد اذیتم کنی؟؟؟؟؟



منم رفتم تو آشپزخونه تا غذا رو آماده کنم....هانی هم بلند شد اومد میوه ها رو بشوره....



هانی:دانشگاه ها تا چند روز دیگ شروع میشن....احساس خوبی دارم....دوباره مهتاب رو میبینیم.....واقعا صبر ندارم....



هانا:درسته....دلم براش تنگ شده.....بعد از تحصیل میتونیم با خیال راحت کار پیدا کنیم و چند وقت ی بارم بریم ایران.....دلم برای اونجا هم تنگ شده....خیــــــلــی....



هانی:نگران نباش.....زود تمومش میکنیم....



تلویزیون ک روشن بود زیرنویسش نوشت برنامه بعدی:اجرای زنده دابل اس....



هانی خندید و گفت:ب نظر میرسه دارن سخت تلاش میکنن....اونا واقعا آدمای خوبی هستن....راستش تا وقتی واقعا ب چشم خودم ندیدم فک میکردم اونا هم مث بقیه آدمای معروف و مشهورن ولی اونا فرق دارن....خاصن....



هانا:درسته....هرچند کلی زحمت براشون بودیم و خرابکاری باراوردیم ولی درکل خوش گذشت....



هانی ک شستن اونا رو تموم کرد رفت جلو تلویزیون نشست منم میوه ها رو برداشتم اوردم رو اپن رو ب روی تلویزیون شروع کردم ب قاچ کردنشون....



اجرای خوبی بود....



بعد این ک کل اجرا ک تموم شد میکروفن رو دادن دست هیون....



هیون هم گفت:درسته....واقعا از حمایت های تریپلسا و همه اونایی ک چ اینجا اومدن چ از جاهای دیگ ما رو دیدن تشکر میکنم....واقعا خوشحالم ک دوباره میتونم با گروهم اجرا کنم و همینطور میخواستم درمورد میتینگی بگم ک قراره هفته بعد برگزار شه....این میتینگ احتمالا توی پارک رو ب روی سالن برگزار میشه...



هانی فریاد زد:این همون میتینگیه ک اونبار راجع بهش حرف میزدن؟؟؟؟واقعا همونه....ک از جاش ناراضی بودن....پ ب خاطر این بود ک تو پارک بوده....ههههه....خوبه....



هانا:درسته ولی ما ک نمیتونیم بریم....هفته دیگ دانشگاه ها شروع میشن....پ ان قد خوشحال نباش...



هانی:ولی من میخوام برم....خوبه بعد کنسرتشون میتینگ گذاشتن....کنسرت ک نتونستیم بریم حداقل میتینگ رو باید بریم....



هانا:وای چرا اینطوری میکنی؟؟؟؟تو ک میدونی دانشگاه چ درسای سنگینی داره...بریم دیگ وقت سر خاروندن هم نداریم....من خودمم دوس دارم برم ولی..........هفته اول دانشگاهه....نمیشه ک.....



هانی:درسته...راست میگی....این دانشگاه لعنتی...زندگیمون شده درس....



هانا:حالا چرا ان قدر غر میزنی پاشو برو برنج رو بزار من کارم تموم شد....


هانی هم بلند شد و آهی کشید و رفت سمت آشپزخونه....

موضوعات: داستان,

[ بازدید : 155 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 21:43 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت هشتم داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

با شنیدن این حرفش جا خوردم....



فرصت جواب دادن نذاشتم و سریع گفتم:آآآآآآآآآآه....ببخشید.....سلام.....من هانا هستم و ایشون دوستم هانی....ولی موضوع اونی ک شما فکر میکنید نیست....واقعا اینطوری نیست....راستش.....موضوع ی کم پیچیده تر از اونیه ک فکرشو بکنید....خب....



هیون:اونا از دوستای ما هستن....امروز صبح اومدن اینجا برای کاری....اونا دیشب اصلا اینجا نبودن....شما زود قضاوت میکنید...رئیس هان!!!



رئیس هان:آآآه....درسته....اگ واقعا اینطوریه....پس من واقعا ازتون معذرت میخوام....نباید اونطوری حرف میزدم....از آشناییون خوشبختم....من هان جونگ هوا هستم....رئیس کمپانی....



هانی:آه....نه مشکلی نیست....



رئیس:اوم....کار منم دیگ تموم شده بود....من اطلاعاتو بهتون دادم....دیگ باید برم....بهم زنگ بزنید....فعلا....



و بعد هم رفت....



هیونگ:هیون دروغ گفت چون رئیس ی کم سخت گیره....مطمئنا حرفمونو باور نمیکرد اگ راستشو بهش میگفتیم....



هانی:ولی ما ک چیزی نپرسیدیم....



هیونگ:لازم نیست حتما بپرسید تا بفهمم چی میخواید بدونید....



ناگهان صدای زنگ گوشی هانی ب صدا دراومد.....



هانی:بله؟؟؟

اوه سلام مهتاب تویی؟؟؟؟

عزیزم...الان ایرانی؟؟؟

واقعا؟!!!!

چ خوب....

باش....

البت تا شروع دانشگاه چیز زیادی نمونده....

اوهوم....میدونم....تو زیاد ب خودت فشار نیار....

خب دیگ...فعلا بابای....



هانا:واااای مهتاب ایرانه؟؟؟



هانی:آره ولی داره برمیگرده.....هفته دیگه قراره دانشگاه شروع شه....



هانی مکثی کرد....بعد گفت:آه...اصلا یادم نبود....حالت مادربزرگت چطوره؟؟؟؟خبری ازش داری؟؟؟؟



هانا:اون خوبه....برگشته خونه....خالم پیششه....



هانی:خدا رو شکر....



رومو برگردوندم و گفتم:ما میخواستیم برای جبران همه کارایی ک برامون کردین ب جای تشکر ک هی داریم میکنیم ب ناهار دعوتتون کنیم....



هیونگ:واااااااااااااو....واقعا؟؟؟؟اووووم....خوبه....ممنون.....



یونگی از یکی از اتاقا بیرون اومد و گفت:شماها دارین راجع ب چی حرف میزنید؟؟؟؟هیونگ....؟؟؟چی عالیه؟؟؟؟



هانا:میخوایم امروز ناهار مهمونتون کنیم....



یونگی بلند جونگی و کیو رو صدا کرد...و با هیجان خندید و گفت:زود باشین بیاین....میخوایم بریم ناهار بیرون البت ب حساب دخترا....



جونگی و کیو اومدن تو حال....چ خوشحال بودن.....تا حالا دختر ناهار مهمونشون کرده بود اصلااا؟؟؟!!!!



کیو دست زد و گفت:بــــه....خیلی خوبه



و بعد با مسخره بازی تعظیم بزرگی کرد و گفت:کوموسمـــیداااا.....



بقیه هم زدن زیر خنده و دوباره از فرط خوشحالی از سر و کول هم بالا رفتن....



من و هانی هم خنددمون گرفت و البت هانی بهم چشمک زد....(چشمک ماجرا داره ک الان میفهمید)







دو ساعت بعد:



هر پنج تاشون زل زده بودن ب هم و کپ کپ همو نگاه میکردن.....



وااااااااااا.....عین غذا ندیده ها بودن.....



جونگی با چنگال ب غذا زد و گفت:این اسمش قورمه سبزی بود؟؟؟



وااااااااااا.....قورمه سبزی بود لجن ک نبود....



هانی:اوهــــوم....این ی غذای محبوب ایرانیه.....ما دو تا هم خیلی دوسش داریم....



هیون:اینم باید کتلت باشه...؟؟؟؟



هانا:آره....ده بار ک توضیح دادم....اینجا رستوران مورد علاقه من و هانیه....ما همیشه میایم اینجا....



هیون:چرا شبیه سوپه ولی ریختنش رو برنج این قورمه سبزی رو؟؟؟؟



هانا:بخورید....نمیمیرد ک.....سم نی توش....خوشمزست....



هانی:شما خودتون گفتین دوس دارین فقط ی بارم ک شده غذاهای ایرانی رو امتحان کنین.....



کیو قاشقشو برداشت و ی قاشق ازش خورد.....بعد گفت:اوم....قورمه سبزی واقعا خوشمزست....



هانی گوشتای توی بشقابشو جدا کرد و گذاشت تو بشقاب من....



هیون:گوشت دوس نداری؟؟؟؟



هانی:نه.....ولی برعکس هانا همیشه عاشق گوشت بوده....همیشه میدم ب اون....



هانا:من گوشت دوس دارم....راستش هانی از اکثر غذاها و خوردنی ها بدش میاد....



یونگی:شما گفتین معمولا میاین اینجا....یعنی تا حالا زیاد غذای کره ای نخوردین؟؟؟؟



هانی:چرا خوردیم....ولی واقعا خیلی کم....



پیش خدمت اومد....



پیش خدمت:چیز دیگه ای میل ندارین؟؟؟؟



هانا:شما چی دوس دارین؟؟؟چیز دیگه ای هست ک از منیو بخواین امتحان کنین؟؟؟



و بقیه گفتن ک همین کافیه....



بعد از تموم شدن غذا از رستوران ک بیرون رفتیم...:



یونگی:آآآآآآآآآآآه چ خوب بود....واقعا ممنون....



هانی:نوش جااان....



باورم نمیشه بالاخره خوردنش....خیلی خودشونو لوس کردن تا بالاخره تموم شد این غذا....میگم خدا رو شکر ک کله پاچه سفارش ندادیم....اووووف....ب خیر گذشت.....

موضوعات: داستان,

[ بازدید : 186 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 21:41 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت هفتم داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

هانی:دیشب.....چی شده بود؟؟؟؟دیشـــــــــــب.....چی شـــــــــــــــــــــــــــــد؟؟؟؟



هانا:منم چیزی نمیدونم.....ما....چرا اینجاییم؟؟؟؟



بلند شدم....تو آینه خودم رو نگاه کردم....



واااااااااااااااااای چرا ان قدر ژولیده بودم؟؟؟؟



هانی همچنان تو شوک بود.....ک یهویی یکی تق تق در زد....



هر دومون برگشتیم سمت در....



من فوری پریدم درو باز کردم و با دیدن کیو جیغ کشیدم.....



چــــی؟؟؟؟ما هنوز اونجا بودیم؟؟؟؟مگ دیشب چ اتفاقی افتاد؟؟؟



کیو:چی شده؟؟؟؟چرا ان قدر متعجب شدی؟؟؟



بعد خندید و گفت:آها.....حتما چیزی یادتون نیست....واقعا متاسفم من مطمئنم جعبه پایینی ها مال نوشابه های بدون الکل بود ولی.....نمیدونم....ب هر حال بیاین بیرون....وقت صبحونست....



بعد ی نگاه کجکی انداخت وگفت:البت هر وقت آماده شدین....



بعدم لبخندی زد و رفت....



من ک همینطوری فقط خشکم زده بود....



هانی:نکنه دیشب ب جای نوشابه چیز دیگه ای خوردیم و مست کردیم؟؟؟؟و......!!!



من ک داشت اشکم درمیومد....خودمو ول کردم....



عصبانی و ناراحت بودم....



هانی:ممکنه دیشب اتفاق دیگه ای هم افتاده باشه؟؟؟یا مثلا ممکنه ما قبل از اومدن...........



بلند گفتم:خفــــــه شــــــــــــــــــــــو....



اصلا دلم نمیخواست ب مزخرفاتش گوش بدم...چرا؟؟؟؟نمیدونم....ولی مث این ک واقعا میترسیدم واقعیت داشته باشن....ب هر حال من ک چیزی از شب پیش یادم نمیومد....



اونم فوری ساکت شد و دیگ چیزی نگفت....







وقتی پامو از در گذاشتم بیرون بدنم میلرزید.....هانی هم از پشتم آروم آروم میومد....



آهسته آهسته رفتیم تا رسیدیم ب آشپزخونه و اونا ما رو دیدن....



وااااااااااااااااای.....همشون هم ک اونجا بودن....حتی هیون....



جونگی:بـــه....صبح بخیر....بیاین اینجا ی چیزی بخورید....



نمیدونم.....اصلا چی باید میگفتم؟؟؟؟تو اون شرایط....آآآآآآآآآآآآآخ.....هـــی.....



هیون پوزخندی زد و بلند شد اومد سمت ما.....



رو ب رومون وایستاد و گفت:من ماجرای دیشبو شنیدم....گمونم مدیون شمام....



و بعد پشتمونو و گرفت و هل داد ب سمت میز.....



کنار میز وایستادیم....اصلا نمیتونستم حرکتی از خودم نشون بدم....خیلی خجالت میکشیدم....



همش با خودم فک میکردم نکنه دیشب اتفاقی افتاده باشه....



هیون:نوچ....بشینین دیگ....



و بعد دو تا صندلی برامون عقب کشید....



ما هم دیگ فقط نشستیم....



بقیه داشتن میخوردن....



یونگی:شما نمیخورید؟؟؟؟



جونگی:ب نظر میرسه هنوز از بابت دیشب حالتون زیاد خوب نی....اینا همه از بابت نابغه ایست ک اینجا پرورش دادیم ک حتی جای وسایل رو تو یخچال خودش هم بلد نی نمیتونه قبل از این ک اونو بیاره چک کنه ببینه چیه اصلا....



کیو:هـــی.....من ک این کارو از قصد نکردم....واقعا معذرت میخوام....



هانی:ما....مـــا دیشب دقیقا چی کار کردیم؟؟؟؟



هیونگ:چیزی یادتون نمیاد؟؟؟؟هیچی؟؟؟؟



هانا:آه....ما دیشب برای اولین بار تو عمرمون مست کردیم طبیعی هاگ عوارضش بیشتر باشه....



یونگی:از کجاش رو یادتون نی؟؟؟؟؟؟؟از اونجایی ک میخواستین خودتونو از پشت بوم بندازین؟؟؟از اونجا ک رفتین توی اتاق هیون؟؟؟یا....دیشب خیلی اتفاقا افتاد...



چشمام هفت تا شد....



ما دیشب چ گــــــــــــــــــــــــــــهـی خوردیم؟؟؟؟!!!.....



مو ب تنم سیخ شده بود....



هانا:منظورتون چیه؟؟؟؟من....من واقعا هیچ کدوم از اینایی ک شما گفتین....یادم نیست.....



یعنی چی؟؟؟؟ما دیشب رفتیم توی اتاق ی مرد مست چی کار؟؟؟؟و....و.....ما میخواستیم خودمونو از پشت بوم بندازیم؟؟؟!!!!هنوز اون قدر هم بدبخت نشدم ک از این کارا بکنم....



هیون:نترسونشون.....نگران نباشید....شما فقط اومدید داخل....کاری نکردید....



جونگ مین:هههه....فقط رفتین تو و اشتباهی یکیتون افتاد رو هیون.....



هانی:میشه ی بار درست توضیح بدین دیشب چی شده؟؟؟



درسته....میمیرن اگ یکیشون عین آدم کل ماجرا رو بگه؟؟؟؟مث این ک ب زجرکش کردن ما علاقه زیادی دارن.....



کیو:دیشب شما بعد از این ک مست کردین رفتین کناره پشت بوم....هردوتون با هم میگفتین و میخندیدین و از لبش هم بالا رفتین....وووووی....خیلی ترسناک بود...دو تا آدم کاملا مست رو لبه پشت بوم وایستاده بودن....حتی میگفتین دوست دارین از اینجا پرواز کنید برید پایین....خلاصه این ک ب زور اوردیمتون پایین بعدم خواستیم ببریمتون توی یکی از اتاقا ک لااقل بتونید بخوابید و از این حالت هم دربیاید اما شما ها ب جای این ک برید توی اتاق رفتین توی اتاق بغلی و هر دوتون ب هم گره خوردید و افتادید رو هیون ک اونجا خواب بود....بدبخت یهو بیدار شد....بعدشم بالاخره بردیمتون اونجا و شما هم خوابیدید....



جونگی:ههه....لازم نبود همشو بگی...ب هر حال هرچی بود دیگ گذشته....خب حالا بهتره صبحونه بخورید....



من ک فقط دلم میخواست آب شم برم زیر زمین....واااااااااااااای....یعنی واقعا.....آآآآآآآآیش.....حتی فکر کردن بهش عذابم میده....



هانا:متاسفم....مث این ک....دیشب خیلی دردسر درست کردیم...



هیون:اشکال نداره شما مست بودین....این کارا رو از قصد انجام نمیدادین....



کیو:من نمیخواستم با تعریف کردن ماجرا اینطوری موذبتون کنم....اگ میدونستم این کارو نمیکردم...پس اصلا فراموشش کنید...



هانی:اه....آآآره....همین بهتره....







من و هانی تو اتاق داشتیم حاضر میشدیم....



هانا:فک کنم دیشب بدترین شب زندگیم بوده....



هانی:نمیدونم چرا....چطوری این اتفاق افتاد؟؟؟؟آخه چرا بطری ها رو اشتباه اورد؟؟؟؟ااااااااااااااااایـــش....



هانا:مهم نیست....همون طور ک اونا گفتم فراموشش کنیم بهتره....واقعا اینطوری احساس بدی دارم....ما ک دیگ نمیتونیم در اون مورد کاری بکنیم....



هانی:بدترین خصوصیتت بی خیال بودنته....



هانا:ب نظرت من بی خیالم؟؟؟؟حتی اگ اینطورم باشه توی چنین موقعیتی بهترین کاره....



هانی:آه....دارم دیوونه میشم....آآآآه....



هانا:خیلی آه و ناله میکنی....بیا زودتر بریم....



ولی یهو صدای ی مردو شنیدیم.....مطمئنم هیچکدوم از دابل نبودن....



هانی:ها؟؟؟؟.....این کیه؟؟؟؟



هانا:نمیدونم....بریم بیرون؟؟؟



و رفتیم و دم در وایستادیم....



ی مرد بلند قد اونجا وایستاده بود و داشت راجع ب کنسرتی ک چند روز پیش برگزار شد حرف میزد....





تا چند ثانیه بعد از طرز حرف زدنشون فهمیدیم رئیس کمپانی هستن ایشون....



چشم رئیس ک ب ما خورد حسابی تعجب کرد....



رئیس(ک اسمشو فعلا نمیدونیم):هوم؟؟؟؟هیون....اینا کین؟؟؟؟این موقع صبح اینجا چی کار میکنن؟؟؟؟دیشب اینجا خبری بوده؟؟؟؟

موضوعات: داستان,

[ بازدید : 193 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 21:39 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت ششم داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

بوی گند مشروب میداد و صورتش هم زخمی بود....




نمیدونستیم باید چیکار کنیم....



خلاصه به هر زحمتی بود بردیمش کنار جدول....(با این ک خیلی منگ بود ولی خدا رو شکر میتونست راه بره)



همون جا تاکسی گرفتیم و رفتیم خونشون...



دم در ک رسیدیم ب راننده گفتیم کمک کنه خدا خیرش بده کمکمون کرد....



زنگ زدیم گفتیم بیان دم در....(خو نمیتونستیم بریم تو...)



کیو درو باز کرد.....هیونگ هم پشت سرش بود....



از دیدن ما توی اون شرایط حسابی تعجب کردن...



کیو اومد هیونو گرفت....



هیونگ هم اومد کمکش....



کیو:آآآآآآآآآآآآآآآآه....واااای....این چرا اینطوریه....



هیونگ:چه بلایی سرش اومده؟؟؟؟



و بعد دعوتمون کردن تو و خودشون هم دوتایی هیون رو جلو جلو بردن بالا.....



وقتی یونگی و جونگ مین این وضعیتو دیدن حسابی تعجب کردن....



جونگ مین پرید و در اتاق رو برای اونا باز کرد و پشت سرشون رفت تو ک کمک کنه....



یونگ سنگ:واااااااااااااااااااااااو.....اون پسر چی کار کرده؟؟؟



هانی:توی خیابون تصادفی پیداش کردیم....



یونگ سنگ:آره....حتما باید خیلی براتون سخت باشه ک تا اینجا این طوری بیاریدش....



هانا:نه اینطوری نبود....ما همون جا تاکسی گرفتیم و الانم راننده کمکمون کرد....



هانی:ببخشید...ولی هیون بعد از این ک امروز ظهر غیب شد دیگ برنگشت خونه؟؟؟؟



یونگ سنگ:چرا....اومدش....گوشیشو پیدا کرده بود....اما بعدش ی نفر بهش زنگ زد اونم حسابی قاتی کرد....نمیدونم با هم چ مکالمه ای داشتن ک اینطوری شدش ولی بعدش زد بیرون.....و حالا هم ک....



بعد جونگی و کیو و هیونگ اومدن از اتاق بیرون....



جونگی:اوووووووووووووووووه خدای من.....چ بوی گندی میداد....



کیو:واقعا عجیبه.....اصلا هیچیش با عقل جور درنمیاد.....امروز کلا اون خیلی عجیب بود....اون زخمای روی صورتش چی؟؟؟؟



هیونگ:درسته....دیروز قبل از کنسرت هم ب خاطر ی تماس تلفنی باز غیب شد....یعنی موضوع چیه؟؟؟؟



هانی:آه....درسته...ببخشید ما دیگ باید بریم....



جونگی:مشکلتون با خونه حل شد یا هنوز بهتون زنگ نزدن؟؟؟



هانا:راستش تماسی نداشتیم ولی الان داریم میریم ی سری ب اونجا بزنیم....



جونگی:واقعا؟؟؟؟خب پس امشب رو هم مهمون ما باشید....



هانی:نه....درست نیست....ما الان شانسی اینجاییم....دیشب حسابی خستتون کردیم....



هانا:ب غیر از اون ممکنه خونه تعمیر شده باشه....ما اول میریم اونجا....



جونگی:ولی شما ک دیگ غریبه نیستین....دیشب راه دیگه ای نداشتین ولی امشب ب عنوان ی آشنا اینجا بمونید....در ضمن ب غیر از اون شما برادر ما رو هم امشب نجات دادین.....



یونگی:باشه پس....شما امشب توی اون اتاق بخوابین....



هانا:ولی ما میتونیم امشب توی هتل بمونیم....زیاد از اینجا دور نیست....



یونگی:اوووووووووووووم حالا ک ان قدر دوس دارین بر خلاف اصرار های ما جدا بپرید باشه حرفی نی....ولی بیاین قبلش بریم پشت بوم...امشب شب خاصیه....شاید اینطوری بتونیم ازتون تشکر کنیم....



و خلاصه ما هم قبول کردیم و رفتیم پشت بوم....



از قرار معلوم منظور اونا از شب خاص شبی بود ک هیون خواب بود و اونا بدون اون بودن چون تا جایی ک من یادمه اتفاق دیگ ای نیفتاد ک البت خاص باشه....



کیو و یونگی چند متری ما داشتن با گوشیاشون ور میرفتن...(احتمالا مال یکیشون خراب شده بود...)



هانا:نگاهشون کن......دارن چی کار میکنن؟؟؟؟اگ بخوان اینطوری ادامه بدن احتمالا مال یکشون میخوره زمین و میشکنه....



هانی:واقعا اینطوره....



چند دیقه بعد –ک همچنان کیو و یونگی درگیر بودن- هیونگ اومد بالا....



هیونگ با دیدن کیو و یونگی خندید و اومد سمت ما:این عادیه.....



هانی:ولی ما ک چیزی نپرسیدیم....



هیونگ:با این طرز نگاه کردنتون ب اونا لازم نی سوالتون رو ب زبون بیارین تا من واقعا بفهمم سوالت چیه....البت ما هم همیشه همین مشکلو باهاشون داریم....



هانا:من و هانی هم ازاین مشکلا زیاد داریم....



هانی هم فورا واس خاطر این حرفم چپ چپ نگام کرد....مگ چی گفتم؟؟؟



و بعدم جونگی اومد بالا و بلند گفت:من سودا و آبجو اوردم.....



منظورش از شب خاص این بود؟؟؟؟



یونگی و کیو بالاخره دست از کند و کاوشون برداشتن و گوشی بیچاره رو رها کردن اومدن این طرف....



هیونگ از ما پرسید:شما چی دوس دارین؟؟؟؟



هانی:ولی ما زیاد نوشیدنی های الکلی نمیخوریم واقعا مضر ب نظر میرسن.....



جونگی:کیو بپر از پایین چند تا نوشابه بیار.....اونا الکل ندارن....



ما هم کنار هم نشستیم و شروع کردیم ب نوشیدن.....و......و..............و دیگ من واقعا چیز زیادی یادم نمیومد....



یهو سرم تیر کشید.....سردم شد.....و دیگ ستاره ها رو نمیدیدم.....بلند شدم.....خمیازه کشیدم....



وااااااااااای ک چ قده کوفته بودم....



روم پتو بود....چی؟؟؟؟



یــــــــــهو....ب خودم اومدم....



من چرا توی ی اتاق ک نمیشناختم بودم؟؟؟؟



فورا رفتم سمت هانی....محکم تکونش دادم و با فریادی بیدارش کردم....



اونم اولش گیج و منگ بود اما بعدش ک ب خودش اومد چشماش هشت تا شد....



محکم دستمو جلو دهنش گرفتم چون میدونستم تو این جور مواقع اون جیغ میکشه....



چی شده بود؟؟؟



مـــــــــــن.....



مــــــــــــــــــــــــــن.....واقعا....



چیز زیادی یادم نمیومد.....چرا اینجا بودیم؟؟؟؟



این چیزی بود ک خیلی دلم میخواست بدونم.....

موضوعات: داستان,

[ بازدید : 156 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] 21:42 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]

قسمت پنج داستان دابل اسی (خیالات بزرگ)

تو رستوران:



همین طور ک داشتیم میرفتیم سر یکی از میزها بشینیم کیو محکم ب دست جونگ مین زد و گفت:من بردم...دیدی؟؟؟زودتر رسیدم...



جونگ مین:نه...اینطور نیست....کاملا از اون زاویه مشخص بود من زود رسیدم....احتمالا گرد و غباری ک با اون لاستیکا بلند کردی نزاشت اینو بفهمی ک من زودتر رسیدم....



کیو:هیون مگه این من نبودم ک بردم؟؟؟واااای....چطور میتونی الکی حرف بزنی جونگی؟؟؟تو ک میدونی پس الکی نگو....آدم هر چ قدر هم دوست داشته باشه ببره بازم گاهی باید با باختش کنار بیاد نه اینکه دروغ بگه...



جونگ مین:من؟؟؟؟دروغ گفتم؟؟؟؟چرا باید چنین کاری بکنم....مگه توی برد کمبود دارم؟؟؟این همیشه منم ک توی مسابقه ها از شماها میبرم....تازه همه میدونن دست فرمون من واقعا خوبه....



کیو:درسته ک مال تو خوبه ولی مال من واقعا بهتره...



هیون:شماها مایه دردسرین....



و بعد با هم نشستیم سر میز....



بعد از این ک پیشخدمت چند تا منیو بهمون داد....:



یونگی:هیون تو چی سفارش میدی؟؟؟



هیون:اووووووم....نمیدونم....همشون خوب ب نظر میان....



یونگی:واقعا؟؟؟جونگ مین تو چی؟؟؟؟



جونگ مین:منم واقعا نمیدونم....غذاهای فوق العاده ای توی لیست هست....همشون واقعا عالین....اصلا نمیتونم انتخاب کنم....



هانا ب پیشخدمت منیو رو داد و گفت:دو تا سالاد بدین لطفا....



جونگ مین چشماش گرد شد و گفت:چی؟؟؟؟فقط دو تا سالاد؟؟؟؟



هیونگ:اینجا ان قدر غذای خوشمزه هست ک ما حتی نمیدونیم چی سفارش بدیم...



هیون:حالا نمیشه خانوما ی بار رژیمشون رو زیر پا بزارن؟؟؟؟



هانی:خب راستش....ما نمیتونیم این غذاها رو بخوریم....همون طور ک میدونین ما خارجی ایم و هنوز نمیتونیم اینا رو بخوریم....با ذاعقه امون جور در نمیاد....



هانا:ما هنوز تو خونه غذای ایرانی درست میکنیم....ایرانیا مخصوصا شمالی ها توی غذاهاشون واقعا تنوع خاصی دارن.....



هیون:واقعا؟؟؟؟حالا کدومتون آشپزیش بهتره؟؟؟



هانا:خب ما تو غذاها ب هم کمک میکنیم یعنی درواقع با هم همیشه غذا درست میکنیم ب همین خاطر نمیشه تصمیم گرفت....فقط گاهی تکی درست میکنیم....



کیو:واقعا جالبه.....من تا حالا غذای ایرانی نخوردم....



ما هم لبخندی زدیم....



هانی:پس لازم شد حتما ی بارم ک شده امتحانش کنین....اونا واقعا خیلی خوشمزن....اینو واس این نمیگیم ک خودمون دوس داریم....خیلی از خارجیا و حتی کره ایا رو میشناسیم ک غذاهای ایرانی رو دوس دارن....



هانا چشمانش رو گرد کرد و آروم گفت:و واقعا هم سالم ترن....



همین لحظه گوشیم زنگ خورد....



هانا:بله؟؟؟

اوه مامان تویی؟؟؟

اوهوم من خوبم...

هانی هم همین طور....

اینجا همه چی خوبه...اونجا چطوره؟؟؟

راستش مامان من الان سرم شلوغه...

چی؟؟؟؟

برای چی؟؟؟

مامان شوخی ک نمیکنی؟؟؟

واقعا؟؟؟؟

آآآآآآآآآآآآآآآآآآه....باشه....حالا من ی کاریش میکنم...

خیلی خب فعلا خدافظ مامان....



و بعد گوشی رو قطع کردم....



هانی:چی شده؟؟؟چرا اون طوری متعجب شده بودی؟؟؟؟



هانا:ها؟؟؟آآآآآآه....نمیخوام سر غذا راجع بهش حرف بزنم....



هانی:مشکل چیه....؟؟؟؟واقعا ب نظر میرسید اتفاقی افتاده....



جونگ مین:چیزی شده؟؟؟؟



هانا:نه....چیز مهمی نیست....فقط حال مادربزرگم ی کمی ناخوشه...مامانم فقط میخواست من بعدا باهاش صحبت کنم....



هانی:واقعا؟؟؟؟اون ک سالم بود...چی شده؟؟؟اتفاق بدی افتاده؟؟؟



هانا:مهم نیست...چیز زیاد خاصی نبود....



هانی:تو مطمئنی؟؟؟من واقعا ناراحت شدم...خداکنه زودتر حالش خوب شه....



هانا:دیگه غذاتو بخور هانی....



و همه مشغول شدن....



هیونگ:بچه ها من میرم دست به آب....



یونگی:اوهوم....منم باید برم....



و هیونگ و یونگی با هم رفتن....



چند دقیقه بعد غذامون تموم شده بود....



هیون:کار اونا چرا ان قدر طول میکشه؟؟؟؟نکنه هیونگ دوباره گیر کرده یونگی هم همون جا نگه داشته...



جونگ مین:چرت نگو...



کیو:من میرم ببینم چه خبره....



جونگ مین:باشه کیو....منم میرم حساب کنم و بعدش از اون جا میرم ماشینو بیارم....



هیون:زود برگرد....



و کیو و جونگ مین هم رفتن....



هیون هم بلند شد و دستشو کرد تو جیبش بعد فریاد زد:گوشیم....گوشیم کجاست؟؟؟



بعد رو کرد به من و خواهش کرد:میشه لطفا با گوشی شما به گوشی خودم زنگ بزنم؟؟؟؟



هانا:البته....بفرمایید....



هیون:ممنونم....



و منم گوشیمو دادم تا به گوشی خودش زنگ بزنه ولی هیچ صدایی نیومد....یعنی گوشیش کجا بود؟؟؟؟



هیون:وااااای.....نه.....من اونو هفته پیش خریده بودم....من میرم ی جای دیگه دنبالش بگردم....



و گوشی منو گذاشت رو میز و رفت....



و فقط چند دقیقه بعد کیو و یونگی و هیونگ اومدن سمت ما....



کیو:جونگی زنگ زد گفت اون طرف خیابون توی ماشین منتظر ماست....اووووو....پس هیون کو؟؟؟؟کجا رفت؟؟؟؟



هانی:فک کنم گوشیش رو گم کرده بود....زنگ زد ولی نتونست پیداش کنه...به همین خاطر رفت....



یونگی:واقعا؟؟؟؟آخه کجا ممکنه رفته باشه....



هیونگ:شاید رفته باشه پیش جونگ مین....ممکنه گوشیش تو ماشین باشه...



یونگی:پس بریم....



و ما هم همه رفتیم سمت ماشین ها....



جونگ مین ب ماشین تکیه کرده بود و منتظر ما بود....وقتی ما رو دید برامون دست تکون داد....



ولی هیون اون جا نبود....



رفتیم پیش جونگ مین....



هیونگ:هیون اینجاست؟؟؟؟



جونگ مین:نه....مگه اون پیش دخترا نبود؟؟؟



هیونگ:فک کنم گوشیش رو گم کرده و رفته....و معلوم نیست کجا....



جونگ مین:بیاین توی ماشینا رو بگردیم شاید گوشیش رو پیدا کنیم....



و بعد شروع کردیم به جستجو....ولی خبری از گوشی نبود ک نبود....



هانی:اگ گوشیش اینجا نیست خودشم نیست ممکنه گوشیشو تا حالا پیدا کرده باشه....بهتر نیست بهش زنگ بزنیم؟؟؟؟



هانا:اوهوم....من این کارو میکنم....



و گوشیمو تندی دراوردم و بهش زنگ زدم....



هانا:گوشیش خاموشه....



کیو:یعنی هنوز گوشیشو پیدا نکرده؟؟؟



هیونگ:شاید پیدا کرده ولی باطریش تموم شده باشه....



جونگ مین:آآآآآه....با این ک اون ی بچه نیست ولی من نگرانشم....آخه اون کجا رفته؟؟؟؟واقعا فک میکنه میتونه تو خیابونا گوشیشو پیدا کنه؟؟؟؟



کیو:حداقل اگ با ما میومد خونه شاید اونجا میتونست پیداش کنه....



یونگی:بهتر نیست بریم خونه و منتظرش بمونیم؟؟؟



کیو:چاره دیگه ای داریم؟؟؟



هانا:من و هانی جایی خرید داریم...ب یکی از دوستامون هم میخوایم سر بزنیم....دیگ فک کنم باید ازتون جدا شیم....



هانی:درسته....امیدوارم برادرتون ب سلامت برگرده خونه....



جونگ مین:وضعیت آپارتمانتون چطوره؟؟؟؟مستونین برگردین؟؟؟؟



هانا:هنوز تماسی نداشتیم ولی ممکنه امروز درست شه....



یونگی:امیدوارم مشکلتون زودتر حل شه ولی با این حال اگ مشکلی داشتین میتونین بیاین خونه ما....خوش حال میشیم امشبم مهمون ما باشین...



هانی:آآآه....از لطف شما واقعا ممنونیم....



هانا:درسته....ب هر حال ما دیگه باید بریم....خدانگهدار...



و بعد از خداحافظی رفتیم....



هانی:فک میکنی هیون کجاست؟؟؟



هانا:اصلا نمیدونم....



من و هانی تا آخرای شب بیرون موندیم....هی این ور اون ور پلاس بودیم تا وقت بگذرونیم....کلی مغازه رفتیم...پارک بودیم....حتی سینما هم رفتیم....



دیگ شب شده بود.....ما هم همین طوری داشتیم تو خیابون قدم میزدیم.....



هانا:واااااای خیلی خوش گذشت....



هانی:خدا کنه هر چند وقت ی بار خونه مشکل پیدا کنه ما اینطوری بیایم بیرون....



هانا:ولی حیف....اگ سال تحصیلی شروع شه بدبخت میشیم....



هانی:آآآآآآه.....نگو.....باید حسابی سختی بکشیم....



ی عابر پیاده رو دیدیم ک سرش رو کاملا پایین اورده بود و ی کلاه سرش بود....تلو تلو میخورد و تعادل نداشت....ب نظر مست میومد....همینمرد یهو ب طرف من تلو تلو خورد و افتاد روی من....



هردو افتادیم روی زمین....



چشمای هانی ک از تعجب گرد شده بود اومد طرف ما....با تمام زورش اون مرد رو کنار زد....اماااااا....



وقتی صورتش رو دید تعجبش بیشتر شد....



منم همینطوری گیج و منگ درحالی ک تمام بدنم درد گرفته بود بلند شدم....



وااااااااااااااای.....وقتی صورت هیون رو دیدم حسابی ترسیدم....



موضوعات: داستان,

[ بازدید : 179 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ جمعه 5 دی 1393 ] 0:13 ] [ ♥AI♥ ]

[ ]